چه دردي است در ميان جمع بودن
ولي درگوشه اي تنها نشستن
براي ديگران چون کوه بودن
ولي در چشم خود آرام شکستن
براي هر لبي شعري سرودن
ولي لبهاي خود همواره بستن
چه دردي است در ميان جمع بودن
ولي درگوشه اي تنها نشستن
به رسم دوستي دستي فشردن
ولي با هر سخن قلبي شکستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش
ولي در بطن خود غوغا نشستن
به غربت دوستان بر خاک سپردن
ولي در دل اميد به خانه بستن
به من هر دم نواي دل زند بانگ
چه خوش باشد از اين غمخانه رستن
چه دردي است در ميان جمع بودن
ولي درگوشه اي تنها نشستن
براي ديگران چون کوه بودن
ولي در چشم خود آرام شکستن
به رسم دوستي دستي فشردن
ولي با هر سخن قلبي شکستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش
ولي در بطن خود غوغا نشستن
به غربت دوستان بر خاک سپردن
ولي در دل اميد به خانه بستن
به من هر دم نواي دل زند بانگ
چه خوش باشد از اين غمخانه رستن
چه دردي است در ميان جمع بودن
ولي درگوشه اي تنها نشستن
براي ديگران چون کوه بودن
ولي در چشم خود آرام شکستن
چه دردي است در ميان جمع بودن
ولي درگوشه اي تنها نشستن
نگاه زخمي ام در باد گم شد
دلم در يک نگاه در يک اشاره
به زير سايه ي شمشاد گم شد
تمام هستي من يک تبسم
که آندر طي اين رخداد گم شد
توافقهاي مشروط من و تو
ميان لحظه هاي هاد گم شد
به قول چشم تو اين مرد تنها
شبي از چشم تو افتاد و گم شد
تنها
هواي گريه دارم تو اين شب بي پناه
دونبال تو مي گردم دنبال يه تکيه گاه
دنبال اون که تنهايي رو مي شناسه
دستهاي عاشق من لبريز از التماس
هزار و يک شب من براي تو بود
گريه هر شب من فقط براي تو بود
سکوت شيشه اي منو صداي تو مي شکنه
تو آسمون عشقم ياد تو پر مي زنه
بازهم هوا بارانی هست ای کاش من هم مثل باران بودم بی ریا وساده
ای کاش می توانستم مانند کبوتران سفیددر آسمان اوج بگیرم و آرزوها
وآرمانهایم را در آسمان به پرواز در آورم.
ای کاش درست مثل دریا بودم درست مثل دریا صبور و سخاوتمند
ای کاش می توانستم مانند گل پیام آور دوستی و مودت باشم و به همه بگویم
دوستتان دارم ای کاش دل من همیشه بهاری بود تا می توانستم بهار
را برای همه به ارمغان ببرم .
ای کاش رودی بودم روان روان در دلهای امیدوار همه .
ای کاش محبت بودم آری محبت تا به همه بگویم بخدا کینه توزی درست نیست.